همچو نی می نالم از سودای دل

آتشی در سینه دارم جای دل

من که با هر داغ پیدا ساختم

سوختم از داغ نا پیدای دل

همچو موجم یک نفس آرام نیست

بس که طوفان زا بود دریای دل

دل اگر از من گریزد وای من

غم اگر از دل گریزد وای دل

ما ز رسوایی بلند آوازه ایم

نامور شد هر که شد رسوای دل

گنج منعم خرمن سیم و زر است

گنج عاشق گوهر یکتای دل

در میان اشک نومیدی رهی

خندم از امید واری های دل
تعداد بازدید ها: 6315

همه تفاوت ما این است: تو به خاطر نمی آوری ، من از خاطر نمی برم  . . .


پودر سفید کننده دندان پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
قهر
نگه دگر بسوی من چه می کنی؟

چو در بر رقیب من نشسته ای

به حیرتم که بعد از آن فریب ها

تو هم پی فریب من نشسته ای

به چشم خویشتن دیدم آنشب ای خدا

که جام خود به جام دیگری زدی

چو فال حافظ آن شب میانه بازشد

تو فال خود به نام دیگری زدی

برو .... برو ....به سوی او،مرا چه غم

تو آفتابی .... او زمین .... من آسمان

به او بتاب ز آنکه من نشسته ام

به ناز روی شانه ستارگان

به او بتاب ز آنکه گریه میکند

در این میانه قلب من به حال او

کمال عشق باشد این گذشته ها

دل تو مال من،تن تو مال او

تو که مرا به پرده ها کشیده ای

چگونه ره نبرده ای به راز من؟

گذشتم از تن و زانکه در جهان

تنی نبود مقصد نیاز من

اگر بسویت این چنین دویده ام

به عشق عاشقم نه بر وصال تو

به ظلمت شبان بی فروغ من

خیال عشق خون شد از خیال تو

کنون که در کنار او نشسته ای

تو و شراب و دولت و وصال او!

گذشته رفت و آن فسانه کهنه شد

تن تو ماند و عشق بی زوال او!



نویسنده : راز
ای کاش قضاوتی در کار نبود ...
دست بردار از این میکده ی سر به سری

پای بگذار به اون راهی که فکر کنی بهتری

... که فقط فکر کنی بهتری

دست بردار و برو ولکن این همه ساغری

ای عشق با تو حرف میزنم ، ای رنج ، مگر آجری ... !!!

بی چاره ما ، که پیش تو از خاک کمتریم .

مارا نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است

ای درد تو بخور این راه را کلا ، که ما نخواستیم .

ای کاش داوری در کار نبود

ای کاش قضاوتی در کار نبود

بگزار تا قابل روی تو بگذریم

دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم

حلقه بر در میزنیم ما که خود فی نفسه همچون حلقه بر دریم ...

کاش کی ، ای کاش ، ای کاش داوری ...

درد می پیچد در دلم یک هو

درد می پیچد که هیچ نداریم راه

چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم ؟؟؟

کاشکی ، ای کاش ، ای کاش قضاوتی ...

فرصت کوتاه بود و صفر جان کاه

اما گلایه ای از هیچ کس نداشتیم ...



نویسنده : راز
پشیمانی

اگر من ترک ارباب وفا کردم پشیمانم             اگر اینگونه بـا ساقی جفـا کردم پشیمانم

من از عمـری کـه بـا زاهــد فنــا کردم             من از جوری که در راه خدا کردم پشیمانم


من امشب گوشه میخانـه می مـانم                  کــــــه داد از سـاغـــر و پیـمانــه بستــانـم

بــه هـر جـا پـا گـذارم کینـــه هـا بینم               هــــــزاران چهـــــره در آئینــــه هـــا بینـــم


چه جایی خوش تر از میخانه بگـزینم               مــن اینجــــــا مـــست و حیـــــــــرانــــــــم


من امشب گوشه میخانـه می مـانم                  کــــــه داد از سـاغـــر و پیـمانــه بستــانـم

در اینجـــا هـر کـه در دل بـــاوری دارد             در اینجــا هــر غمــــی خنیــــاگــــری دارد

کـه در میخانه حتی دشمنت بـا خود                  بجــای دشنـــه دستــش ساغـــــری دارد

من امشب گوشه میخانـه می مـانم                  کــــــه داد از سـاغـــر و پیـمانــه بستــانـم


در اینجا جز به کوی یار راهی نیست               در اینجـا جــز مهیـن دلدار شاهـی نیست


در اینجا پادشاه عـاشقان ساقیست                  که او هم گاه گاهی هست گاهی نیست

                         

                            در اینجا خون مردم خفته در خون نیست
                           

                             در اینجـــا چهــره آزادگــــــی گـــم نیست


                            در اینجا تخت شاهی دوش مردم نیست
                                      

                                       به نام عشق میخوانم

                                من امشب گوشه میخانه  می مانم



نویسنده : راز
هیچکس
هیچکس در دل تاریکی شب


با چراغی به سراغم نرسید


هیچکس موقع پژمردن برگ


با گلی تازه به باغم نرسید


هیچکس بازو به بازویم نداد


ای روزگار


گل پریشان شد ،زمستان شد بهار


از جوانی نیست چیزی یادگار


هیچکس این روزها همدرد و همرازم نشد


آگه از درد من و دلتنگی سازم نشد


باغ زیر بال پروازم نشد


هیچکس



نویسنده : راز
تا تو بودی...
تا تو بودی در شبم من ماه تابان داشتم


رو به روی چشم خود چشمی غزلخوان داشتم


حال گر چه هیچ نزری عهده دار وصل نیست


یک زمان پیشامدی بودم که امکان داشتم


ماجراهایی که با من زیر باران داشتی


شعر اگر می شد غریب پنج دیوان داشتم


بعد تو بیش از همه فکرم به این مشغول بود


من چه چیزی کمتر از آن نارفیقان داشتم


ساده از «من بی تو می میرم» گذشتی خوب من


من به ای یک جمله سخت ایمان داشتم


لحظه تشییع من از دور بویت می رسید


تا دو ساعت بعد دفنم همچنان جان داشتم



نویسنده : راز
وای به حال دلم

شکایت نمی کنم، اما


آیا واقعاً نشد که در گذر ِ همین همیشه ی بی شکیب،


دمی دلواپس ِ تنهایی ِ دستهای من شوی؟


نه به اندازه تکرار ِ دیدار و همصدایی ِ نفسهامان!


به اندازه زندگی...


واقعاً نشد؟


شکایتت نمیکنم، اما


نشد امشب که شب نخستین پیمانمان بود


کنار من باشی و برای لحظه ای


تنها لحظه ای بودنت را نوید دهی؟


نگو که ناغافل از فضای فکرهایت فرار کردم!


من که هنوز همینجا ایستاده ام!


من که هنوز در خانه انتظارت را میکشم...


کنار اقاقی ها، شب بو ها،


من که هنوز در خانه ای که دستهای پر مهر تو برایم بنا کردند


در میان تنهایی ها و دلتنگی هایی که یادگار تو ان


به انتظار نشسته ام!


هنوز هم فاصله ی ما


همان چهارده شماره ی پیشین است!


نگو که در گذر خنده ها و گریه هایت گُمش کردی!


نگو که باز هم یادت رفت و در خاطرت نماند!


نمیخوام باز هم با شرمندگی بگویی : ببخش!


نگو که در میعاد نورها و رنگها و روشنی های شهرت


باز فراموش کردی که با هم قراری داشتیم!


شکایت نمیکنم، اما


آیا واقعا نشد که به یاریم بشتابی


تا من امشب به جای گرفتن جشن تولد انتظار و تنهایی


جشن میلاد عشقمان را بگیرم؟


میدانم فردا خواهی گفت: ببخش


فراموش کردم! جبران خواهم کرد!


وای به حال دلم.



نویسنده : راز
از قضا روزی اگر حاکم این شهر شوم

از قضا روزی اگر حاکم این شهر شوم

خون صد شیخ به یک مست روا خواهم داشت!

آنقدر جامه و دستار بگیرم از شیخ

مفرش میکده ها را ز عبا خواهم ساخت

- آن دگر باقی عمر چها خواهم کرد؟

« وسط کعبه دو میخانه بنا خواهم کرد

تا نگویند که مستان ز خدا بی خبرند» 



نویسنده : راز
سحر گاه

دل تنگم و جز روی خوشت در نظرم نیست


در گیتی و افلاک به جز تو قمرم نیست


با عشق تو شب را به سحر گاه رسانم


بی لذت دیدار تو شب را سحرم نیست


بوسم لب لعلت کنم اصرار به صد بار


جز سرخی لبهای تو لعل و گهرم نیست


بر زلف تو آویخته احساس و غرورم


جز وصف سر و زلف تو کار دگرم نیست


من بوسه زنم بر رخ زیبا و به پایت


جز خاک رهت سرمه چشمان ترم نیست


باز آ که دل در به درم در پی وصل است


دل تنگم و جز روی خوشت در نظرم نیس



نویسنده : راز
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو...

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو

ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت

آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم

گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت

سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد

در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو

گفتم ای دل چه مه‌ست این دل اشارت می‌کرد

که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو

گفتم این روی فرشته‌ست عجب یا بشر است

گفت این غیر فرشته‌ست و بشر هیچ مگو

گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد

گفت می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو

ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال

خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو

گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست

گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو
                                                        


"مولوی"



نویسنده : راز
خداوندا
خداوندا اگر داشتن


ذلیل داشتنم میکند, ندارم کن


خداوندا اگر کاشتن


اسیر چیدنم میکند، بیکارم کن


اگر اندیشه ی خیانت به یاران


بر سرم افتاد بر سر دارم کن


اگر به لحظه ی غفلتی در افتادم


پیش از سقوط هشیارم کن


اگر رنج بیماران


لحظه ای از دلم بیرون رفت


سخت و بی ترحم بیمارم کن


خداوندا خوارم کن


اما مردم آزارم نکن




نویسنده : راز
گاهی
خانمان سوز بود آتش آهی گاهی


ناله ای می شکند پشت سپاهی گاهی


گر مقدر بشود سلک سلامین پوید


سالک بی خبر خفته به راهی گاهی


قصه یوسف آن قوم چه خوش پندی بود


به عزیزی رسد افتاده به چاهی گاهی


هستیم سوختی از یک نظر ای اختر عشق


آتش افروز بود برق نگاهی گاهی


روشنی بخش از آنم که بسوزم چون شمع


رو سپیدی بود از بخت سیاهی گاهی


عجبی نیست اگر مونس یار است رقیب


بنشیند بر گل هرزه گیاهی گاهی


چشم گریان مرا دیدیدی و لبخند زدی


دل برقصد ببر از شوق گناهی گاهی


اشک در چشم فریبنده ترت میبینم


در دل موج ببین صورت ماهی گاهی


زرد روی نبود عیب مرانم از کوی


جلوه بر قریه دهد خرمن کاهی گاهی



نویسنده : راز
گیسو و شانه

ایکه ما را از نگاهی بیخود و دیوانه کردی          از دو چشم میگسارت،کار یک میخانه کردی

پرده از عارض گشودی جلوه ای بر ما نمودی      خویش را در حسن و ما را در جنون افسانه کردی

مست و لایعقل چنانم که سر از پا می ندانم           تا چه میبود اینکه امشب باز در پیمانه کردی

عجز کردم ناز کردی،زلف پرچین باز کردی          بود زنجیرت مهیا چاره ی دیوانه کردی

تا شود از غم خروشان فرقه ی عنبر فروشان       در کساد مشک و عنبرگیسوان را شانه کردی

ای حریف لاابالی بسکه هر روزی بجائی             دیر را مسجد نمودی کعبه را میخانه کردی

تا که در دامت فتادم خانمان بر باد دادم                حبذا گنجی که ما را ساکن ویرانه کردی

ای وقار امشب سرودی میسرایی بیخودانه           باده خوردی یا سرودی از لب جانانه کردی

                                                                                                             

"وقار شیرازی"    



نویسنده : راز
آواز عاشقانه ی مادر در گلو شکست
آواز عاشقانه ی مادر در گلو شکست
حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست

دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست

سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست

ای داد، کس به داغ دل باغ، دل نداد
ای وای، های های عزا در گلو شکست

آن روزها ی خوب که دیدیم، خواب بود
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست

«بادا» مباد گشت و «مبادا»‌به باد رفت
«آیا» ز یاد رفت و «چرا» در گلو شکست

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست

تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا...در گلو شکست



نویسنده : راز
دروغگو!!
یک شعر فوق العاده زیبا و تاثیرگذار از شاعر و طنزپرداز دوست داشتنی کشورمون

استاد رحیم رسولی


آخرین پیک است این، ساغر نمی گوید دروغ


مادرش آمد ، صدای در نمی گوید دروغ


از شروع مدرسه بابا همینطور آب داد!


دسته گل هایی که شد پرپر نمی گوید دروغ


من نبودم بود او، من آمدم بابا نبود


بچه یعنی تخم جن!! مادر نمی گوید دروغ


بود اخراجت صحیح، آدم خطایت محرز است


هر چه باشد حضرت داور نمی گوید دروغ


خواب دیدم رفته ام مکه عنایت شد به من


بر سرم این فضله کفتر نمی گوید دروغ!


من نمی گویم خدا مرده است.. نیچه راست گفت..


مطمئن هستم ولی کافر نمی گوید دروغ


حال ما این روزها بد نیست اما می شود..


آتش در زیر خاکستر نمی گوید دروغ


گر میسر نیست حرف بد زدن از روبرو


می توان از پشت زد، خنجر نمی گوید دروغ


می توان زیر فشار عده ای خر همچنان


سبز ماند و سبز شد، شبدر نمی گوید دروغ


یا که عمری در کثافت غلت زد با اینهمه


حس خوبی داشت نیلوفر نمی گوید دروغ


تا ابد نتوان دهان خانه ها را گل گرفت


زیر سقف، این درز شرم آور نمی گوید دروغ


کار هر خر نیست شاخ انداختن، نه! واقعا ــ


کار هر خر نیست! گاو نر نمی گوید دورغ


هیچ چیزی در جهان مانند مردن راست نیست


بعد مرگش آدمی دیگر نمی گوید دروغ


بی گمان هر کس که باشد کارش از این ور درست


هیچ وقت اینقدر از آن ور نمی گوید دروغ!!


کی به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند؟


حافظ! آدم بر سر منبر نمی گوید دروغ!


ما مسلمانیم و ایرانی، هزاران بار شکر!


یک نفر حتی در این کشور نمی گوید دروغ!


راست فرمودند الشعرو لسان الصادقین


هیچکس از شاعران بهتر نمی گوید دروغ



نویسنده : راز
باور نکن تنهاییت را
باور نکن تنهاییت را


من در تو پنهانم ،تو در من


از من به من نزدیک تر تو


از تو به تو نزدیک تر من


باور نکن تنهاییت را


تا یک دل و یک درد داری


تا در عبور از کوچه عشق

بر دوش هم سر میگذاریم

دل تاب تنهایی ندارد


باور نکن تنهاییت را


هر جای این دنیا که باشی

من باتوام تنهای تنها

من با توام هرجا که هستی


حتی اگر با هم نباشیم


حتی اگر یک لحظه یک روز

با هم در این عالم نباشیم

این خانه را بگذار و بگذر


با من بیا تا کعبه دل


باور نکن تنهاییت را


من با تو ام منزل به منزل



نویسنده : راز
من مست شدم...

من مست شدم زاهد از باده خمخانه                    یک جام دگر دارم سرمست شوی یا نه؟

از ما دو کدامین را تا دوست به خود خواند              من عاشق و دیوانه تو عاقل و فرزانه

آنرا که تو مفتونی صد دانه و یکرشته است             وانرا که منم مجنون صد رشته و یکدانه

من بیدل و میخواره دل عاشق و پا برجا                  دل بر سر پیمان رفت من بر سر پیمانه

سودی ندهد زاهد،تو دانی و من دانم                    این زهد و ریا بگذار،رو آر بمیخانه

فردا که سر آید عمر،ما هر دو بغم میریم                 تو در غم جان میری، من در غم جانانه

                                                                                          

   "توحید شیرازی-میرزا اسماعیل"



نویسنده : راز
مال مردم !!
آخرین کار یکی از خدایگان طنز ایران زمین؛ استاد رحیم رسولی

بد بود از روز نخستین مال مردم
می داد بوی نفت و بنزین مال مردم!

نصفش که می شد خرج عیش و نصف دیگر
خرج عطینای سلاطین مال مردم

کف گیر می شد هر چه نزدیک ته دیگ
می شد همان اندازه شیرین مال مردم

شد اندک اندک جزء باورهای دینی
حتی مقدس تر شد از دین مال مردم

دیگر کسی از ترس نزدیکش نمی شد
شد بدتر از میدان قزوین مال مردم

بابام هرگز مال مردم را نمی خورد
می گفت دارد حکم توهین مال مردم

تا اینکه روزی صحبت "یارانه ها" شد
گفتند شد یک عمر تضمین مال مردم

"یارانه را پول امام عصر خواندند"
یعنی که شد از غیب تامین مال مردم!

ما نیز مثل دیگران ناچار خوردیم
دیدیم بد هم نیست همچین مال مردم!

هم طاقت و ظرفیت ما بیشتر شد
هم خون ما را کرد رنگین مال مردم

یا رب تو هم دنیای خود را کن هدفمند
تا مچ شود با عصر ماشین مال مردم

یعنی که کاری کن خدایا تا دوباره
قسمت شود طبق موازین مال مردم

چون در حقیقت مالک هستی تو هستی
بالای تو مال تو... پایین مال مردم!

سیب و بهشت ارزانی حوا و آدم
زخم زبان و لعن و نفرین مال مردم

هر چیز با زیر و سکون از آن غیر وــ
با ضمه و تشدید و تنوین مال مردم

شیخ و اجنه مال از ما بهترانت
گوش دراز و ذکر یاسین مال مردم

اموال مردم مال لبنان و فلسطین
میدان لبنان و فلسطین مال مردم

جمهوری اسلامی ما مال آنها
جمهوری اسلامی چین مال مردم

چون بحث آب و خاک شد پس آب سنگین
مال شما و خواب سنگین مال مردم

پروردگارا روز از نو روزی از نو...
این مال من، این مال تو، این مال مردم (اجرای دراماتیک این مصرع به عهده خواننده!)



نویسنده : راز
آیا خداوند شر را آفریده است؟

روزی یک استاد دانشگاه تصمیم گرفت تا دانشجویانش را به مبارزه بطلبد.


او پرسید: `آیا خداوند هر چیزی را که وجود دارد، آفریده است؟`


دانشجویی شجاعانه پاسخ داد: "بله."


استاد پرسید: "هر چیزی را؟"


پاسخ دانشجو این بود: "بله هر چیزی را."


استاد گفت: "در این حالت، خداوند شر را آفریده است. درست است؟ زیرا شر وجود دارد."


برای این سوال، دانشجو پاسخی نداشت و ساکت ماند.


استاد از این فرصت حظ برده بود که توانسته بود یکبار دیگر ثابت کند که ایمان و اعتقاد فقط یک افسانه است.


ناگهان، یک دانشجوی دیگر دستش را بلند کرد و گفت: "استاد، ممکن است که از شما یک سوال بپرسم؟"


استاد پاسخ داد: "البته."


دانشجو پرسید: "آیا سرما وجود دارد؟"


استاد پاسخ داد: "البته، آیا شما هرگز احساس سرما نکرده اید؟"


دانشجو پاسخ داد:

"البته آقا، اما سرما وجود ندارد. طبق مطالعات علم فیزیک، سرما عدم تمام و کمال گرماست و شئی را تنها در صورتی میتوان مطالعه کرد که انرژی داشته باشد و انرژی را انتقال دهد و این گرمای یک شئی است که انرژی آن را انتقال می دهد. بدون گرما، اشیاء بی حرکت هستند، قابلیت واکنش ندارند. پس سرما وجود ندارد. ما لفظ سرما را ساخته ایم تا فقدان گرما را توضیح دهیم."


دانشجو ادامه داد: "و تاریکی؟"


استاد پاسخ داد: "تاریکی وجود دارد."


دانشجو گفت:

"شما باز هم در اشتباه هستید، آقا. تاریکی فقدان کامل نور است. شما می توانید نور و روشنایی را مطالعه کنید، اما تاریکی را نمی توانید مطالعه کنید. منشور نیکولز تنوع رنگهای مختلف را نشان می دهد که در آن طبق طول امواج نور، نور می تواند تجزیه شود. تاریکی لفظی است که ما ایجاد کرده ایم تا فقدان کامل نور را توضیح دهیم."


و سرانجام دانشجو پرسید:

- "و شر، آقا، آیا شر وجود دارد؟


خداوند شر را نیافریده است. شر فقدان خدا در قلب افراد است، شر فقدان عشق، انسانیت و ایمان است. عشق و ایمان مانند گرما و نور هستند. آنها وجود دارند. فقدان آنها منجر به شر می شود."


و حالا نوبت استاد بود که ساکت بماند.

.
.
.
   نام این دانشجو آلبرت انیشتین بود..

نویسنده : راز
قرن ما شاعر اگر داشت هوا بهتر بود ......
قرن ما شاعر اگر داشت هوا بهتر بود


خارها هم کمتر نبود از گل بسا گل تر بود


قرن ما شاعر اگر داشت


کبوتر با کبوتر،باز با باز نبود!


وای بر ما


وای بر ما


که تصور کردیم


عشق را باید کشت


در چنین قرنی که دانش حاکم است


عشق را از "صحنه"دور انداختن


دیوانگیست


درماندگیست


شرمندگیست


قرن


قرن آتش نیست!


قرن ،قرن یک هوای تازه است


فکرها را شست و شویی لازم است


گم شدیم در میان خویشتن


جست و جویی لازم است


نازنینا


از سفیدی تا سیاهی را


سفر باید کنیم




نویسنده : راز
تقدیر
آدم خیلی حقیره بازیچه تقدیره


پل بین دو مرگه مرگی که ناگزیره


حتی خود تولد آغاز راه مرگه


حدیث عمر و آدم حدیث باد و برگه


آغاز یک سفر بود وقتی نفس کشیدیم


با هر نفس هزار بار به سوی مرگ دویدیم


تو این قمار کوتاه نبره هستی باختیم


تا خنده رو ببینیم از گریه آئینه ساختیم


آدم خیلی حقیره بازیچه تقدیره


پل بین دو مرگه مرگی که ناگزیره


فرصت همین امروزه برای عاشق بودن


فردا می پرسیم از هم غریبه ای یا دشمن


ای آشنای امروز عشق منو باور کن


فردا غریبه هستیم امروز و با من سر کن


تولد هر قصه یه جاده کوتاهه


اول و آخر مرگه بودن میون راهه


اگرچه عازجانه تسلیم سرنوشتیم


با هم بیا بمیریم شاید یه روز برگشتیم



نویسنده : راز
 

 


آخرین عنوان های مطالب