X
تبلیغات
زولا

.......

ارشیو نور

نقطه چین های حافظه

ماشین حساب

حافظۀ فلز

الکترون های خاطره

نقطه چین های نورانی یاد

خبر ، اطلاعات

ذهن دیسک

برنامه ریزی سرد

نرم افزار

کامپیوتر خانگی

کنج آشپزخانه ...

حافظۀ سرد یعنی انسان از مراقبت یاد یار عاجز است

فراموشی بیماری بزرگ قرن

یاد یار مهربان آید همی

حافظۀ سرد یاد یار را نمی بوید

یاد یار را نمی بوسد

یاد یار را گُر نمی گیرد

یاد یار را دل دل نمی کند

یاد یار را سر نمی رَوَد

یاد یار را رو نویسی می کند اما نمی سراید

حافظۀ سرد بیماری فراموشی را نمی شناسد

فراموشی خاموشی نیست

فراموشی بیهودگیست ...

حافظۀ سرد یعنی ذهن من نیمه تمام مانده است

یعنی من نیمه کاره ام

حافظۀ سرد یعنی بایگانی هواس من آتش گرفته است

چهار عمل اصلی ماشین حساب

حواس من جمع نیست

من از من منها شده ام

من در من ضرب نمی شوم

من بر من تقسیم نمی شوم

حساب من پاکِ پاک است

دیسک را عوض کن

اَپِل ،سیبِ آدم نیست

سیبی که هوّا به دندان گرفت

آدم و هوّا را سیب خانگی از بهشت به زمین پرتاب کرد

مرا سیب سرد خافظه از زمین به فراموشی پرتاب می کند

ما همه را فراموش کرده ایم ...

گفتی نباد میرفتی

گفتم نرفتم، ماندم

گفتی به قهر رفتی

گفتم دیروز به تو نرسیدم که امروز رفته باشم

من از آغاز از نخستین دیدار در کنار تو ماندام

گفتی هوایم را از صدایت پر کردی و یک روز صدا را بریدی و رفتی

گفتم دور یا نزدیک چه فرقی میکند اگر صدا را می شنوی

گفتی نزدیکتر باید می آمدی

گفتم فاصله در نگاه ماست

اگر مرا نزدیکتر می خواهی با من حرکت کن نایست با من بیا

گفتی کجا؟

گفتم به نزدیکترین جای این گره

به امن ترین جای این صدا که مارا به جانب یکدیگر پرتاب میکند

صدایی مشترک که دریا شدن را به ما می آموزد

گفتی می دانم بازگشت صدای خود را از من می خواهی

من شاید انعکاس صدای تو نبودم

گفتم بودی،هستی،خواهی بود

من از تو گلایه ندارم

گفتی من سایۀ توام،سایه نه گلایه

گفتم باش،درمن باش نه بیرون از من

گفتی هستم، هستم ،اما تو نباید می رفتی ...

برای اینکه بگویی هستی نباید میرفتی

گفتم چگونه بگویم که جابجایی من حرکت من است نه هجرت و جدا شدن

من حرکت میکنم که از تو بنویسم که تورا از تمام زاویه های تمام منظره هایت دیده باشم ...

گفتی سالهاست مرا ندیده ای

گفتم من از تو چشم بر نداشته ام

گفتی در این حرکت مرا شتاب زده می بینی تامل کن،باحوصله تماشایم کن

گفتم حرکت در من است و تو در تمام منظره هایم با وقار نشسته ای

تو در من بزرگ و بزرگتر شده ای

جدا شدن از تو یعنی پایان من

من در تو مانده ام وبه بالای صدایت رسیده ام

گفتی باگوچه ها اما حرف دیگریست

در کوچه های من،درکوچه های تو اما بازی دیگریست

بر دست نوشته های ما غبار نشسته است

گفتم در چشم ما نباید غبار نشسته باشد

نگاه ما باید تماشایی باشد

های کوچه هارا ببین

ضیافت ما را دل دل می کند ...

گفتی پس دوباره سبز خواهیم شد؟

گفتم در گلدان پشت پنحره ات سبز خواهم شد

در ترانه های ننوشته ام سبز خواهی شد

سبزِ سبز،سبزِغزل،سبزِدفترچه های مشق

سبزِ دفتر های بزرگ نقاشی

سبزِ مداد شمعی،سبزِگرگم به هوا

سبز دفترچۀعقاید

سبزِ نامه های پنهانی سبز گر گرفتن های بی وقفه

سبزِسبز،دوباره سبز خواهیم شد ...

گفتی اما تو نباید میرفتی

گفتم من از تو میروم تا در سفر بودن با تو باشم

من از تو سر نمی روم ،من در تو میروم

تا سبز ترین بهار منظره ها،تا ما

گفتی باش گفتم هستم

گفتی می فهمم گفتم من هم

گفتی بقض شک راه گلو را بسته

لحظۀتصمیم است

به تو ای خوب نجیب می توانم شک کرد

گفتم به ترانه دزدان شک کن

چه کسی از من و تو تشنگی باغچه را میبیند و چه بی رحمانه مشک پر آبی را که برای عطش باغچه باقی مانده است نیمه شب می دزدد وبه یک ره گذرِقمقمهایش پر آب می فروشد ارزان؟

به ترانه دزد بگو ترا باور ندارم

گفتی ترانه دزدان را باور ندارم اما،تونباد میرفتی

 شنبه 20 اسفند‌ماه سال 1390   10:08 ب.ظ