X
تبلیغات
رایتل

...::: محتسب :::...

محتسب در نیم‌شب جایی رسید
در بُن ِ دیوار مستی خفته دید

گفت: هی مستی؟ چه خوردستی؟ بگو
گفت: از این خوردم که هست اندر سبو

گفت آخر در سبو واگو که چیست؟
گفت: از آنکِ خورده‌ام گفت: این خفی ست

گفت: آنچ ِ خورده‌ای آن چیست آن؟
گفت: آنکِ در سبو مخفی‌است! آن!

دَور می‌شد این سؤال و این جواب
مانده چون خر محتسب اندر خلاب*

گفت او را محتسب: هین «آه» کن
مست «هو! هو!» کرد هنگام سَخُن

گفت: گفتم «آه» کن، «هو» می‌کنی؟
گفت: من شاد و تو از غم منحنی

«آه» از درد و غم و بیدادی است
«هوی‌هوی» می‌خوران از شادی است

محتسب گفت: این ندانم؛ خیز! خیز!
معرفت متراش و بگذار این ستیز!

گفت: رو؛ تو از کجا؟ من از کجا؟
گفت: مستی؛ خیز! تا زندان بیا!

گفت مست: ای محتسب بگذار و رو!
از برهنه کی توان بردن گرو؟

گر مرا خود قوّت رفتن بُدی
خانه ی خود رفتمی، وین کی شدی؟

من اگر با عقل و با امکانمی
همچو شیخان بر سر دکّانمی


*خلاب= گل و لای، لجن زار

حضرت مولانا

 سه‌شنبه 5 دی‌ماه سال 1391   06:36 ق.ظ