X
تبلیغات
رایتل

تو عشق نمیدانی......

زلیخا مغرور قصه اش بود .

زلیخا به همنشینی نامش با یوسف  مینازید 

زلیخا بر بلندای قصه رفت و گفت : رونق این قصه همه از منست  .
این قصه بوی زلیخا میدهد  . کجاست زنی که چون من شایسته عشق پیامبری باشد تا قصه چنین زیبا شود ؟
قصه دیگر نازیدن زلیخا را تاب نیاورد و گفت : بس است زلیخا .بس است .
از قصه پایین بیا .که این قصه اگر زیباست نه بخاطر تو که زیبایی همه از یوسف است .
زلیخا گفت من عاشقم و عشق رنگ و بوی هر قصه ای است . 
عمریست که نامم را در حلقه عاشقان برده اند . 
قصه گفت نامت را به خطا برده اند . که تو عشق نمیدانی .. 
تو همانی که بر عشق چنگ انداختی . تو آنی که پیرهن عاشقی را به نامردی دریدی .
 تو آمدی و قصه بوی خیانت گرفت . از قصه ام بیرون برو تا یوسف بماند و راستی .
 و زلیخا بیرون رفت........
 خدا گفت زلیخا برگرد که قصه جهان قصه پر زلیخاست 
 و هر روز هزارها پیرهن پاره میشود از پشت .
 اما زلیخایی باید تا یوسف  زندان را بر او بر گزیند 
 و قصه را و یوسف را زیبایی همه این بود........ 
  زلیخا برگرد !....
 
 عرفان نظر آهاری

 دوشنبه 10 اسفند‌ماه سال 1394   08:32 ق.ظ