X
تبلیغات
رایتل

مسافر

دم غروب ، میان حضور خسته اشیا

نگاه منتظری حجم وقت را می دید.

و روی میز ، هیاهوی چند میوه نوبر

به سمت مبهم ادراک مرگ جاری بود.

و بوی باغچه را ، باد، روی فرش فراغت

نثار حاشیه صاف زندگی می کرد.

و مثل بادبزن ، ذهن، سطح روشن گل را

گرفته بود به دست

و باد می زد خود را.

مسافر از اتوبوس

پیاده شد:

"چه آسمان تمیزی!"

و امتداد خیابان غربت او را برد.

غروب بود.

صدای هوش گیاهان به گوش می آمد.

مسافر آمده بود

و روی صندلی راحتی ، کنار چمن

نشسته بود:

"دلم گرفته ،

دلم عجیب گرفته است.

تمام راه به یک چیز فکر می کردم

و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد.

خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود.

چه دره های عجیبی !

و اسب ، یادت هست ،

سپید بود

و مثل واژه پاکی ، سکوت سبز چمن وار را چرا می کرد.

و بعد، غربت رنگین قریه های سر راه.

و بعد تونل ها ،

دلم گرفته ،

دلم عجیب گرفته است.

و هیچ چیز ،

نه این دقایق خوشبو، که روی شاخه نارنج می شود خاموش ،

نه این صداقت حرفی ، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست،

نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف

نمی رهاند.

و فکر می کنم

که این ترنم موزون حزن تا به ابد

شنیده خواهد شد."


                                  سهراب سپهری

 پنج‌شنبه 9 شهریور‌ماه سال 1391   12:26 ق.ظ