X
تبلیغات
رایتل

مترسک


یه مترسکم که تنها وسط مزرعه مونده

باغبون پاهامو بسته چیزی از تنم نمونده

دو تا دستامو شکسته سوز سرد باد پاییز

دیگه تکراریه واسم غروبای سر جالیز

عمریه که چشم خستم رنگ خواب خوش ندیده

درد تنهایی و غربت منو از دلم بریده

واسه من فرقی نداره کی برام دلش می سوزه

کی میخواد پارگی های دل تنگمو بدوزه

کاشکی باغبون می فهمید دیگه طاقتم تمومه

کلاغا دستمو خوندن رو سرم یه جغد شومه

خیلی وقته دیگه ابرام شوق باریدن ندارن

شاید هم که ابر و بارون مثل من پشت حصارن

آره باغبون هم امروز وقتی خوب منو نگاه کرد

یه مترسک جای من ساخت من رو با خودم رها کرد

اون مترسک حالا کارش شده پر دادن زاغا

اما من تو فکر اینکه چه شبیهم به کلاغا

"عباس استیری"

 جمعه 4 اسفند‌ماه سال 1391   03:32 ب.ظ